|
در بازاری که تو آمدی تا با ارزش ترین چیزی که دارم را بخری..
من جز یک دل شکسته و حسرت خورده چیز دیگری نداشتم
وتو آن را به بالاترین بها خریدی...
نمی دانم چشیدی درد جاماندن را ؟
حس تلخ نرسیدن را ...
یک دنیا حسرت داشتن را چطور ؟
دل وقتی بشکند با همه غریبه می شود
آقــــــــــــــــــــــــــــا ! تو بودی که می دانستی غم جاماندن کمر آدم را خم می کند
تو بودی که درد غربتم را حس کردی
مثل همیشه غریب نواز تو بودی...
این بار دعوتم کردی به دیارت بیایم
دعوتم کردی تا بیایم ، شاید این درد در حضورت کمی تسکین شود
دعوتم کردی نه چون من آدم خوبی بودم..
بلکه چون احسان تو مثل باران بر سر همه می بارد ... هم برسر خوبان
و هم بر سر روسیاهانی مثل من...
شاید این بار بعد از باران رحمتت ابرهای سیاه وجودم کنار روند و خورشید دلم طلوعی دوباره کند .
می آیم تا شاید راهی را که مدت هاست گم کرده ام نشانم دهی...
این بار می آیم تا دیگر جا نمانم...

پ . نوشته : خیلی بعضی چیزا رو دلم سنگینی می کنه توروووووخداااااااااااااااااا حلالم کنید....
|